دیوونگی - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 7:19
مهتاب اینم از دیوونگی های من ! ینی یه عکسایی تو گوشیم دارم :))) یا می گیرم ... خخخ یعنی جوریه که نمیتونم گلری گوشیمو جلو هر کسی باز کنم این بادکنک بازی تو اتاقم خخخ هر شب قبل خواب با خودم فک میکنم اگه نصف شب خود به خود بترکن قیافم چجوری میشه و کلی به قیافه اون لحظم می خندم اینم یه پیشی که داشت آبرو
رفت - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 7:19
خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی که نه درست و حسابی فرصت ابراز علاقه بهش داشتی و نه هم درست این کارو کردی کسی که دستت به دستش نخوره کسی که نتونستی تو چشماش زل بزنی بگی دوسش داری کسی که برات با همه فرق داشته اما تظاهر کردی این طور نیست نه که مغرور باشی نه ! انقدر دوسش داری و با همه برات فرق میکنه ...
مبهوت - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 7:19
هنوز گیج و مبهوتم این رو خواب دیشبم بهم گفت خدا ... کمکم کن پ ن 01 : وقتی من رویا می ساختم اون فراموش می کرد وقتی من تلاش کردم همه چیو درست کنم تحقیرم کرد وقتی هم هنوز امید داشتم هر چی از دهنش اومد بیرون بهم گفت شما بودین چه حالی می شدین؟! چه فکری می کردین؟ پ ن 02 : اون زندگی که تو فکر می کنی من توش...
جاست فور حمید - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 7:19
سعی میکنه کمکم کنه پاشم ... موفق هم میشه اما دوباره میفتم حمید رو میگم خودش کلی دردسر و گرفتاری هم داره ... امسال هم کنکور داره ولی همش سعی می کنه کمکم کنه و تنها کسیه که این کار رو میکنه ولی می ترسم جای این که من کمکش کنم کنکورشو خوب بده اون داره کمک می کنه حالمو خوب کنه یه روزی خسته میشه خسته از
پاییز و زمستان در راه - تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 20:13
نمیخواهم حتی لحظه ای به پاییز یا زمستان آینده فکر کنم زمانی که این شهر همیشه ساکت بیش از گذشته در سکوتش فروخواهد رفت و مردمی که در دو خیابان پرعبور و مرورش هم پا نخواهند گذاشت دلیلی هم ندارد کسی در آن سرمایاستخوان سوز پایش را در خیابان سرد بگذراد آخ که چقدر دلم می گیرد همه جا خلوت ... و فروشندگانی
گریز - تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 20:13
درست مثل من من هم از او می گریختم! پ ن 01 : عکس برای الان نیست پ ن 02 : انگار میدونستم یه روز از مصاحبت باهاش یه بلایی سرم میاد ... برای همین اون موقع ازش فرار می کردم
هوینجوری - تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 20:13
دیروز ... هوا گرم بود تو خیابون قدم زدن واقعا سخت بود می ترسیدم حالم بد شه برای همین سعی میکردم توی سایه کنار دیوار راه برم همین جوری ک کنار محدثه راه می رفتم افکار ناراحت کننده آرامش چند لحظه ای مو ازم گرفت لبخندم ماسید ... زیر چشمی که محدثه رو نگا کردم فهمیدم که متوجه این تغییر ناگهانی من شد زور
تولد بعد از سه ماه و هشت روز - تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 20:13
سلام دوستم امشب واسم تولد گرفت بعد سه ماه اخه بیرجند نبود کیک و کادو و بادکنک که چن تا شو باد برد و ساندویچی اصغر کثیف ساعت یازده شب خیلی شب خوبی بود :) پ ن 01 : وقت برگشتن ماشینی وسط کوچه پارک کرده بود و دوستم چون دیر وقت بود میخواست منو برسونه در خونه منم چون حالم خوب نبوده زیاد سعی میکنم ماشین
خوشبختی - تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 20:13
مهتاب عزیزم اول از همه این که عاشق اسمتم و اگه کسی تا اون موقع تو خونه ی ما انتخابش نکنه و شرایط باشه من این اسم رو برای بچم کاندید خواهم کرد و دیگه ... نظرمونو در مورد خوشبختی خواستی ...! خوشبختی وقتیه که آدم جایی باشه که دلش میخواد باشه یعنی جایی که آرامش داشته باشی یعنی جوری و جایی زندگی کنی ک
حرمت و احترام - تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 20:13
آب از انتهای موهام می چکید وسط پشتم! تازه دوش گرفته بودم پله ها رو یکی دو تا کردم و وارد اتاقم شدم بالشت هامو از روی تخت برداشتم و کف اتاق دراز کشیدم چشمم به دفتر خاطرم خورد! خاطرات روزایی ک اینجا بودن رو نوشته بودم درست نمیدونم چتد وقت پیش بود صفحه هاشو ورق می زدم نوشتن درباره ی .... این طوری شروع
خونه ی من و تو - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 9:49
من هنوز خونه ی با تو بودن ها رو نگه داشتم هنوز صبح کنار من از خواب بیدار میشی هنوز با نوازش تو به صبح سلام میدم میز صبحانه رو می چینم تو با عجله به تکالیف باقی مونده ات می رسی صدات می کنم ... میای چایی تو میدم دستت + دلم برات تنگ میشه تا وقتی برگردی _ زود برمیگردم ... قول میدم کت تو میدم می پوشی کیف
کاش کنار هم بودیم - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 9:49
گوشی رو قط میکنم و سریع میرم پایین ازسر اجبار سریع میشینم پشت میز پیش مامان بابا با هم غذا میخوریم اونا میرن حاضر شن چون زودتر از من شام شونو تموم میکنن منم بعد شام میام سریع تو اتاقم که حاضر شم همه تاپ هام پایینه شستمشون یادم رفته بیام و لباسی ندارم که بخام زیر مانتوم بپوشم همون نیم تنه ای که ج
درست و صحیح - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 9:49
من یقین دارم اگه تیغ رو آروم یا تند بکشم روی پوست دستم دردش کمتر از عذابیه که تو با حرفات ... طعنه هات بهم میدی من یقین دارم این تو نیستی من یقین دارم این چیزی نیست ک لیاقت منه من یقین دارم ازین ببعد همه چی درست میشه
دوباره قضاوت شدم - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 9:49
تو منو قضاوت کردیولی جای همه ی اینایی ک گفتی و منو قضاوت کردی بزار خودم بگم چجوریممن ادمیم ک وسط آدمایی ک بخاطر غرور شون هر کاری میکنن حاضرم بخاطر عشق و دوست داشتن و هر چیز ارزشمندی غرورمو بزارم کنار ... چون میخام یه جوری زندگی کنم ک هر لحظه اش بتونم بمیرماز وقتی اینجوری شدم؛ شدم دوست صمیمی خیلیا
من شوم هستم ؟ می شناسیدم؟ - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 9:49
فردا صبح ... من با سردرد از خواب پا میشم البته اگه خابیده باشم تا اون موقع زیر چشمام بیشتر گود رفته مامان احتمالا میاد بیینه چرا هنوز از خواب پا نشدم میاد و میگه لباس هستی رو ببر عوض کن من میگم حوصله ندارم پشتمو میکنم مامان یکم بهم گیر میده بازم پا نمیشم کلافه میشه میره پایین "خاک بر سرت احمق بیشع
برام مهم نیست دنیا - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 9:49
شاید جای ترجمه متنم اولین تکلیف فردام این باشه کارت اهدای عضومو پرینت بگیرم بخاطر تو نیست دیگه اره بخاطر خودمه خسته شدم میخام راحت شم پ ن 01 : چقدر خوب که دیشب اون اتفاقا افتاد حداقل من میفهمم که تو خودت چی میخای ... اینجوریم با خیال راحت میره خاستگاری ! پ ن 02 : آره من واقعا بچم اگه بچه نبودم که د
روزمرگی همراه با بی اعصابی - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 9:49
چند روز پیش اینستامو پاکیدم ... حس خوبی داشت دیگه پروفایل شو چک نمی کنم :) می خام این هفته پا شم ازین جا که نشستم پا میشم من میخاستم جبران کنم ... حالا هم ادامه میدم بهش اتفاقیی که دیشب نوشتم همشون امروز اتفاق افتادن ... یه ذره ترسیدم ازین که این قدر دقیق و مو به مو اتفاق افتاده راستی سیگار ... دبیر
منبع احساس - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 9:49
مامانم وقتی 7 سالش بود ... هم مامانش مرد هم باباش ... بعد یه مدت خالم با اینکه یه دختر با هیکل نحیف و کوچیک بود عروسی کرد و اول زندگیش زن شد ... زنی که باید یه زندگی رو اداره می کرد مدت ها گذشت مامانم ...هر وقت نگاهش می کنم درداشو حس میکنم اون لیاقت زندگی و بچه و همسری بهتر از اینی که الان هست رو دا
روزمرگی - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 9:49
اومدم نشستم کتاب بخونم رفتم تو فکر " تو واقعا روان شناس خوبی میشی" وقتی کلی کمکش کردم این حرفو بهم زد همیشه به بقیه آدمای زندگیم کمک کردم سعی کردم کمکشون کنم تا همه چیز رو به درست ترین حالت ممکن بسازن و دوباره زندگییکی دیگه از اون جملاتی که همیشه می شنیدمش رو بهم ثابت کرد خیلی سخته وقتی روزگار
رویای از دست رفته - تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 9:17
عاشقانه زیر بارون قدم زدن خیلی خوبه خیلی حس خوبی داره هیچ وقت هم بعدش مریض نمیشی اما شده با افسردگی تو بارون بمونی؟ نمیدونم چی شده بود حتی یادم نمیاد دقیق کی بود زیر بارون ... خشکم زده بود عین معتادی که ی گوشه ی خیابون توی خماری فرو رفته ... داشتم زیر بارون غرق می شدم نفهمیدم چجوری خونه برگشتم تا د