خرید بک لینک

سلام

یه مدت معلوم نبود این دفترچه خاطرات لعنتی مو کجا قایم کرده بودم

هر چی میگشتم نبود

تا اینکه امروز خیلی اتفاقی پیداش کردم و نشستم به خوندنش

وای چه روزای سختی داشتم

خودم خودمو بغل کرده بودم و از صفحه اخر به اول ورق می زدم واقعا خوندن شون شجاعت می خواست

راستی قبلا گفتم که امشب عروسی بود

از خانواده داماد کسی نبود

بعد عقد خانواده پسره شروع کردن به اذیت کردن دختره

پسره هم بیخیال خونوادش میشه و ...

فکر میکردم طلاق گرفتن اما وقتی رفتم عروی و فهمیدم پسره همونه

شوکه شدم

مامان خیلی خوشش اومده بود از پسره !

اما من همش به مامان بابای دختره و پسره فک می کردم

اصلا ذهنم درگیر بود

یه جا هم وسط عروسی به مریم گفتم !

ما طرف مون بخاطر ما از یه دختر نمیگذره اونوقت نگا کن هانیه رو !

اصلا این حرفم انقد عجیب غریب بود که خودمم هنگ کردما

بعد که مامانم این قضیه رو فهمید که پسره همونه

یکم بعدش یه خانومه امد کنارمون مشکوک نشست

بعدش فهمیدیم از قومای داماده

بعد شام میخواست سریع بره

از ما پرسید ببخشید مادر داماد کجاست من نمیشناسمشون

مامان که وا رفت

من سریع گفتم ما نمی شناسیم شون!

زنه هم تشکر کرد و سریع رفت!

یکی از خاستگارامم دیدم !

با زنش!

بعله دیگه

خخخ

هر وقت یکی رو رد می کنیم و اگه با یکی دیگه ببینمش با خودم میگم ببین خدا بهش رحم کرد

بعد عروسی که می اومدیم خونه بارون می بارید دلم میخواست بیرون بمونم

وای خدایا شکرت خیلی خوب بود

پ ن 01 :وسط عروسی توی دلم به اون میگفتم اگه همه چیو خراب نمی کردی شاید الان من و تو عروس و دوماد بودیم (فک کن من توی زمستون عروس شم ! با پالتو میشینم توی جایگاه عروس از بس سرمایی ام خخخخ)

پ ن 02 : شکلات تلخ نیومدی؟

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 9:01

صفحه بندی